شما را نمی دانم
اما من دلم روشن است
به تمام اتفاقهای خوب در راه مانده
به تمام روزهای شیرین نیامده
به لبخندی که یک روز بر دلمان می نشیند
به اجابت شدن دعاهایمان
به فرج مولایمان
به برآورده شدن آرزوهایمان
به محو شدن غم های دیرینه مان
من دلم روشن است!
اللهم عجل لولیک الفرج
....
به امید این روز ...

هر جمعه به جاده آبي نگاه مي كنم
و در انتظار قاصدكي مي نشينم كه قرار است خبر گامهاي تو را براي من بياورد،
گامهاي استوار و دستهاي سبزت را.
اگر بيايي، چشمهايم را سنگفرش راهت خواهم كرد.
تو مي آيي و در هر قدم،
شاخه اي از عاطفه خواهي كاشت و قاصدكي را آزاد خواهي كرد.
تو مي آيي و روي هر درخت پر شكوه لانه اي از اميد
براي كبوتران غريب خواهي ساخت.
صداي تو، بغض فضا را مي شكافد.
فضاي مه آلودي كه قلب چكاوكها را از هر شاخه درختش آويزان كرده اند.
تو با دستهايت بر قلبهاي شقايق ها رنگ سبز اميد خواهي زد
و با رنگ پر معناي دريا خواهي نوشت:
" به نام خداي اميدها"!

حضرت فاطمه (س) از پدرشان پیامبر اکرم(ص) در مورد افرادی که نسبت به نماز بی توجه هستند و آن را سبک می شمارند، سوال کردند.
حضرت فرمودند: "یا فاطمه هرکس از مردان و زنان نماز را سبک شمارد، خداوند او را به پانزده بلا مبتلا میسازد؛ شش در دنیا، سه در هنگام مرگ، سه در قبر و سه هنگام خروج از قبر.
اما بلاهائی که در دنیا به آن ها مبتلا می شود:
1- خداوند، خیر و برکت را از عمر او برمى دارد.
2- خداوند، خیر و برکت را از روزى اش برمى دارد.
3- خداوند، نشانه صالحان را از چهره او محو مى فرماید.
4- در برابر اعمال صالحی که انجام داده، اجر و پاداش به او داده نمى شود.
5- دعاى او به سوى آسمان بالا نمى رود و مستجاب نمى گردد.
6- هیچ بهره اى در دعاى بندگان شایسته خدا نداشته و مشمول دعاى آنان نخواهد بود.
و بلاهائی که در موقع مرگ دامن او را می گیرد:
1- با ذلت و خواری از دنیا میرود.
2- گرسنه جان میدهد.
3- تشنه جان میدهد (اگرچه تمام آبهای دنیا را بنوشد).
بلاهائی که در قبر به آن مبتلا می شود:
1- خداوند ملکی را بر او میگمارد تا او را شکنجه دهد.
2- در قبر در فشار شدیدی قرار می گیرد.
3- قبرش تاریک خواهد بود.
اما بلاهائی که در روز قیامت گرفتارش می شود:
1- خداوند ملکی را قرار می دهد تا او را با صورت بر روی زمین بکشد، درحالیکه خلایق به او نگاه می کنند.
2- در حسابش سخت گیری می شود.
3- خداوند با نظر لطف به او نمینگرد و او را پاک نمیگرداند و برای او عذابی دردناک است. "

میخواستم بابت هر گناهم شمعی روشن کنم
و سوختنش را ببینم و جهنم را یادآور شوم
اما آنقدر گناهانم زیاد بود که ترسیدم دنیا را به آتش بکشم
خدایا! بابت هر شبی که بی شکر سر بر بالین گذاشتم
و بابت هر صبحی که بی سلام به تو آغاز کردم .
به خاطر تمام ثانیه هایی که به یادم بودی و من به یادت نبودم ،
بابت هر دلی که شکستم ،
بابت تمام درهایی که کوبیدم و هیچ کدام در خانه ی تو نبود .
بابت هر گره که به دست تو وا شد و من به شانس نسبتش دادم
وهر گره که به دست خودم کور شد و تو را مقصر دانستم
مــرا بـبـخـش ...

آقا جان :من خيلي کوچکتر از آنم که بخواهم چيزي بگويم ولي مي خواهم حرف دلم را بشنويد...
مني که غرق در گناهم ولي با اين حال دلي دارم پر ز شور و شوق وصال ؛و رسيدن به آزادي.
آقا جان؛هواي شهرمان را دود و دم گناه گرفته، بوي غربت در کوچه هاي شهرمان پيچيده؛
دلهاي مردم شهر سياه شده ديگر اثري از دلهاي پاک نيست ديگر کسي به فکر ديگري نيست
گذشت آن زمان که همسايه به فکر همسايه اش بود و از تمام احوال او خبر داشت
ولي دريغ که اکنون همسايه، همسايه اش را نمي شناسد چه رسد که از احوال او جويا شود .
آقا جان؛ در اين شهر همه با هم غريبه اند،
هر کس سرش به کار خود است و در پي اندوختن متاع دنيا، همه در تلاش هستند ،
صبح تا شب به دنبال يک چيز مي دوند چيزي که در شهرمان حرف اول را مي زند،پول است.
آري پول است که ديگر حرفي براي کسي باقي نگذاشته است
و مردم براي بدست آوردنش از هيچ کاري دريغ نمي کنند
آنها حاضرند براي بدست آوردن پول دل ها را بشکنند،
قلب ها را به درد بياورند، زندگي ها را نابود کنند !
آقا جان؛ شرم مي کنم از گفتنش ولي ...
آنها حاضرند به خاطر بدست آوردن دنيا هر چيزي را از دست بدهند
حتي حاضرند قلب شما را به درد بياورند و دل شما را از دست بدهند
و کسي نيست تا به آنها بگويد: اي جاهلان لباس آخرت جيب ندارد اينها را براي چه اندوخته ايد؟
آقا جان؛ما همه به اميد روزي هستيم که شما بياييد و تمام پرده ها کنار رود
اللهم عجل لوليک الفرج
پسرک مادرش را در حال گریه دید. با پاهای کوچکش دوان دوان نزد او رفت و علت گریستنش را جویا شد.
مادرش به او گفت : زیرا من یک زن هستم .
پسر بچه گفت: من نمی فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هیچگاه نخواهی فهمید
بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه می کند
پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می کنند
پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند
بالاخره سوالش را برای خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را می داند .
او از خدا پرسید : خدایا چرا زن ها به آسانی گریه می کنند؟
خدا گفت: زمانی که زن را خلق کردم می خواستم که او موجود به خصوصی باشد
بنابراین شانه های او راآن قدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا را به دوش بکشد.
و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد
من به او یک نیروی دورنی قوی دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش راداشته باشد
ووقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد
به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود .
به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند
به او عشقی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آن ها به او آسیبی برسانند.
به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد.
به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسر ش را آزمایش می کند
وبه او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش با قی بماند
و در آخر به او اشک هایی دادم که بریزد .
این اشک ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آن ها نیاز داشته باشد.
او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد!
رسول خدا (ص) فرمود: همانا فاطمه عفت خویش را پاس داشت و خداوند متعال، نسل او را بر آتش حرام گرداند!
رسول خدا (ص) فرمود : سه گروه هرگز داخل بهشت نمی شوند :
1- کسی که نسبت به عفت ناموس خود بی تفاوت است .
2- زنی که خود را در لباس و حرکات و امور دیگر شبیه مرد سازد .
3- شرابخوار
گفتم حجاب : گفت دلت پاک باشد
گفتم فساد : گفت لذت ببر خدا بخشنده است
گفتم دل پاک چگونه موجب فساد میشود ؟ : سکوت کرد. . .
![]()
آقا اجازه! این دو سه خط را خودت بخوان!
قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران
آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان
دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان!
قصدم گلایه نیست، اجازه! نه به خدا!
اصلا به این نوشته بگویید «داستان»
من خسته ام از آتش و از خاک، از زمین
از احتمال فاجعه، از آخرالزمان!
آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در کویر
باران بیار و باز بباران از آسمان
اهل بهشت یا که جهنم؟ خودت بگو!
آقا اجازه! ما که نه در این و نه در آن!
«یک پای در جهنم و یک پای در بهشت»
یا زیر دستهای نجیب تو در امان!
آقا اجازه!....................!
باشد! صبور می شوم اما تو لااقل
دستی برای من بده از دورها تکان...
آقا اجازه! خستهام از این همه فریب
از های و هوی مردم این شهر نانجیب
آقا اجازه! پنجرهها سنگ گشتهاند
دیوارهای سنگی از کوچه بی نصیب
آقا اجازه! باز به من طعنه میزنند
عاشق ندیدههای پر از نفرت رقیب
«شیرین»ی وجود مرا «تلخ» میکنند
«فرهاد»های کینه پرست پر از فریب
آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود
«آدم» نمیشویم! بیا: ماجرای «سیب»!
باشد! سکوت میکنم اما خودت ببین ... !
آقا اجازه! منتظرند اینهمه غریب ....
.: Weblog Themes By Pichak :.



